تبليغاتX
Pure Hearts

Pure Hearts

 

                                                  

                                                 

                                 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت 5:19 PM  توسط lili  | 

سلام دوستای خوب خودم،شرمنده که این مدت نتونستم آپ کنم تا بعد

امتحاناهم نمی تونم بیام!!!

امیدوارم همتون امتحاناتونو خوب بدین

‌‌

+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت 4:59 PM  توسط lili 

راه بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از كتاب «شیطان و دوشزه پریم»، پائولو كوئیلو
+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 4:32 AM  توسط lili  | 

فرشته ی کوچک

خداوند پاسخ داد :
از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد فرشته تو برایت آواز خواهد خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم؟
اما خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد.
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد .
کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یه سوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا! اگر من باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی
+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 11:10 PM  توسط lili  | 

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:دیدگاه زیبای گاندی: 7 مورد خطرناک!

1-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون ایثار
7-سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 3:25 AM  توسط lili  | 

 چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین  ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .       
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 10:45 PM  توسط lili  | 

         
شادی را هدیه کن به کسانی که آن را از تو گرفتند،

عشق بورز به آنها که دلت را شکستند،

دعا کن برای آنها که نفرینت کردند،

درخت باش بر غم تبرها،

بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست...
.     
+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 3:30 AM  توسط lili  | 

بر روی سنگ فرش زندگی گام بر می دارم در جاده ای که انتهایش ناپیداست، گاه پاهایم توانی در خود نمی بیند لیک آنگاه که به افق های دور دست می نگرم پاهایم جانی دوباره می گیرد و آرام آرام در زیر قطرات مهر آسمان به پیش می روم
+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 10:31 PM  توسط lili  | 

 خدایا!
تقدیرم را زیبا بنویس...کمک کن آنچه را که تو
زود میخواهی من دیر نخواهم.. و آنچه را که تو دیر میخواهی من زود نخواهم...!



+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 4:51 AM  توسط lili  | 

فرشته کوچولو

درمطب دکتر به شدت به صدا درآمد.دکتر گفت:در را شکستی!بیا تو.

در باز شد و دخترکوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتردوید:آقای دکتر!مادرم! و در حالی که

نفس نفس میزد ادامه داد:التماس میکنم با من بیایید!مادرم خیلی مریض است!

دکتر گفت:باید مادرت رااینجا بیاوری،من برای ویزیت به خانه ی کسی نمیروم.

دختر گفت:ولی دکتر،من نمیتوانم.اگر شما نیایید او می میرد!واشک از چشمانش سرازیر شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت با او برود.دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد،جایی که مادر بیمارش

در رختخواب افتاده بود.

دکتر شروع کرد به معاینه وتوانست با قرص وآمپول تب او را پایین باورد نجاتش دهد.او تمتم طول شب را بر

بالین زن ماند؛تا صبح که علائم بهبود در او دیده شد.

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر بخاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.

دکتر به او گفت باید از دخترت تشکر کنی.اگر او نبود حتما میمردی!

مادر با تعجب گفت:ولی دکتر،دختر من سه سال است که از دنیا رفته!وبه عکس بالای تختش اشاره کرد.

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد.این همان دختر بود!فرشته ای کوچک و زیبا!

  
+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 11:53 AM  توسط lili  |